مرداد

 

وقتي يک مردادی حرفي نميزند ميليونها فکر در سرش مي گذرد
وقتي يک مردادی بحث نميکند عميقا مشغول فکر کردن است
وقتي يک مردادی با چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
وقتي يک مردادی بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد
وقتي يک مردادی به تو خيره مي شود شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
وقتي يک مردادی سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
وقتي يک مردادی هر روز به تو زنگ مي زند توجه تو را طلب مي کند
وقتي يک مردادی هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
وقتي يک مردادی به تو مي گويد دوستت دارم يعني واقعا دوستت دارد
وقتي يک مردادی اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي
وقتي يک مردادی مي گويد دلش برايت تنگ شده هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست.

عشق است همه ی شیــــرای مُــردادی

دختر

دخـــــــــــــتر :

قول بـــدي کـــه هيچ وقتــــ دخـــتري رو بيشــــتر از مـــن دوستـــــ نداشــــته باشــي . . 

پســــــــــــر :

مــن دوستتــــــــ دارمــ امـا نمـــــي تونمــــــ همچين قولـــــي بدمـــــ . . .

دخــــتر (درحـــال گريــه) :

يعــــــــني يکـــي رو بعـــد از مـــن دوستــــ خواهـــي داشتـــــ ؟ ؟

پســــر (بـــا خنــــده) :

دخـــتري کـــه من بعــد از تو دوستـــ خواهمـــ داشتـــ ،

تـــــو رو مـــامـــان صـــدا مي زنــه

پسربچه

روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت
پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت.
پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید.
خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود

دوست داشتن

 

گفتند دوست داشتن انتظار کشیدن است باورم نشد...
گفتند دوست داشتن خون دل خوردن است باورم نشد ....
گفتنـــــــد دوست داشتن جدایی است باورم نشد ....
گفتنـــد دوست داشتن رنج کشیدن است باورم نشد ....
حالا که تو را دوست دارم همه چیز باورم شد

مرداد

ای كه می پرسی نشان مردادی چیست؟
مردادی چیزی جز ظهور مهر نیست
مردادی یعنی مهر بی چون و چرا
مردادی یعنی كوشش بی ادعا
مردادی یعنی مهر بی اما و اگر
مردادی یعنی رفتن با پای سر
مردادی یعنی دل تپیدن بهر دوست
مردادی یعنی جان من قربان اوست
مردادی یعنی خواندن از چشمان او
مردادی یعنی حرفهای دل بدون گفتگو
مردادی یعنی بی زحمتی
مردادی یعنی بوسه بی شهوتی
مردادی یعنی یار مهربان زندگی
مردادی یعنی بادبان و نردبان زندگی

بهترین دوست

پیرمردبه من نگاه کردوپرسید
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی


پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی

دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند


دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند


امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است


وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد


وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست

قاصدک

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن درجاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد...

استاد

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً... وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

خدایا

خـــــــداوندا


در گلویــم ابـــــر کوچکی استـــ


که خیالـــ بارش ندارد...


میشود مـــرا بغـــ♥ــــل کنی..؟

اوا

   همسرم  با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

اوف

طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
... ... ... ... یادته نمی تونستی ...
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشمام جم شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !!!!

دلـم تـنـگتـه !

با حــس عـجـیـبـی... با حــال غــریـبـی
دلـم تـنـگتـه !
پـر از عــشــق و عـادت ...
بــدون حـسـادت ... دلـم تنـگـتـه !
گـلــه بی گــلایـه ... بـــدون ِ کـنــایـه
دلـم تنـگـتـه ... !
پـر از فـکـر رنــگــی .... یـه جــور قــشــنــگـــی
دلـم تنـگـتــه !
تـو جـایی که هـیـــچـــکــــی
واسـه هـیـــــچــــــکـــی نـیـســتــــو !
هـمـــه دل پــر یشنــد ....
دلـم تنـگـــــه تنـگـــــه !
واســه خـــاطــــراتـــت کـه کـهـنـــه نـــمــــی شـــــن
دلــــم تنــگـــه تنــــگـــــه !
بـرای یــــه لــحــظـــه
کــنـــار تــــو بــودن
یـــه شـــــب شـد هـــــــــزار شــــب
کـه خــــامــوشـو خـــوابـــن کـه راهـهــای روشــن
منــه دل شـکستــه
با ایـن فـکــر خـسـتـه ... دلــم تنـگـتـه !
با چـشمهـای نمـناک ... تـــر و ابــریـو پـــاک
دلــم تنــگـتـه ...
ببیـــن کـه چـه ســــاده ... بـــدون ِ اراده
دلــم تنـگـتـــه ... !
مثـل ایـن تـــرانـه .... چــــقــــدر عـاشقـانه ....
دلـم تنــگــتـه .... دلــم تـنـگــتـــه !

پرسیدند

پرسیدند : دوستش داری ... ؟

گفتم : دنیای من است ...

گفتند : دوستت دارد ... ؟

گفتم : تنها سوال من است....

گاهی تو

گاهی تو،


گاهی یاد تو، 


گاهی هم غم تو،


آخر این "تو"


کار مرا تمام میکند !

اين دعا را منتشر كنيد

اين دعا را منتشر كنيد و ببينيد چطور غمهايتان از بين ميرود :


((سبحان الله يافارج الهمّ وياكاشف الغم فرّج همي ويسرّ أمري و أرحم ضعفي و قلة حيلتي

 وأرزقني من حيث لا أحتسب يارب العالمين)) حضرت محمد(ص)فرمودند هركس مردم را از

 اين دعا باخبر كند در گرفتاريش گشايش پيدا ميكند.

با خواندن این دعا در پایان ماه صفر از بلا دور بوده و حاجت روا شوید. التماس دعا

خدایا

خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌ کنم ببخش . .

گاهی نگاهم در تمام روز

گاهی نگاهم در تمام روز


با عابران ناشناس شهر


احساس گنگ آشنایی می کند


گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را


آهنگ یک موسیقی غمگین


هوایی می کند...